تبليغاتX
اندیشه نو - ای در وطن خویش غریب

اندیشه نو

"خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز؛ چگونه مردن را خود خواهم آموخت ."

"ای در وطن خویش غریب" از کدامین دیار آمدی که با دردهای من هم آشنایی ، با کدامین چشم به آینده می نگریستی که همه رنج های ما ، حتی آنهایی را که خود نکشیده ا یم تحمل کرده ایم .

ای که "بودن " خویش را فقط از زبان تو می شنویم زیرا بودن ما وابسته به آزادی ما و آینده ما لفظی است که از زبان یک دوست می شنویم .

و اما من ، " نمی دانم کجای تاریخم" ایستاده ام و جهل خویشاوندانم را تماشا می کنم و در میان این همه یقین تلخ به بودن خویش نیز تردید دارم . اما در میان این کرا نه نا امید همواره چیزی دلم را امید می بخشد .در میان همه تردید ها چیزی به من ایمان می بخشد و آن با "تو " همراه شدن در مسیر" او" ست .

آری ! هنوز فریاد عدالت را بر سر " زر و زور و تزویر" از حلقوم تو می شنوم . هنوزدر کویر سرسبز تو میوه " آگاهی " می چینم تا فریفته نشوم به هر آنچه رنگ ریا دارد . و آزاد شوم از هر آنچه "رنگ تعلق پذیرد . تنها در کویر تنهایی توست که بوی بهشت را استشمام می کنم و نه بهشت افکار دیگران ، که بهشت یعنی "رسیدن " به "چگونه بودن" ، "اکنون بودن " .

! با گامهای تو ست که "هجرت " میکنم تا در پوستین آلوده خود نپوسم تا به "شدن" برسم .

در شریعت توست که مکتب حسین را مکتب " خون "می بینم و نه " مصیبت " و مذهب علی را مکتب " وحدت و عدالت می بینم و نه مصلحت و مصلحت .

و همه این ها دلیل  بودن توست که شاندل گفت : هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست ، هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند و من تنها یکی از انبوه نسل تشنه ای هستم که تو را همواره احسا س می کنم تا از هر یک از زلال چشمه هایت جرعه ای بنوشم در این کویر تنهایی .

احسان وطن پرست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:21  توسط یعقوب حسنی راد  |